تبليغاتX
آبی ترین آبی

آبی ترین آبی

جایی برای درد دل

عجب دنیای عجیبی

دو سال بود می رفتم ای کیا

و در حسرت دیدار تو می سوختم

لپ هایم از فکرت گل می انداخت

و می دانستم اگر ببینمت 

قلبم به صدا در میاد

....

و دریغ از امروز

که دیدمت با آن دو دختر کوچک

تو هم من را دیدی

و با هم گپ زدیم 

و هیچ چیز تکان نخورد

نه آن قلب لعنتی

و نه حتی قدم هایم که ثابت و خشک مانده بود

همه چیز عوض شده است

رنگ آبی چشمانت را دو  ماهیست اصلا نمی بینم

+ نوشته شده در  Sat 6 Feb 2010ساعت 19:50  توسط من  | 

ناراحتم ، همیشه آدمهایی که دوست ندارم بیشتر 

از آدم های دوست داشتنی زندگیم هستند و

این من را اذیت می کند

به خودم می گویم گور بابای ساندرا و مگلی

چه اهمیتی دارند

ولی دلم از آنطرف گرفته است

گرفته گرفته

چرا یک دانه عکس پر خنده شاد ندارم

پر از هیجان 

که خوشی را فریاد بزنم

براستی الان که از همه چیز فرار کرده ام 

خوشبختم؟

دیگر انقدر منجمد شده ام

که به آن پدر پیر هم به زحمت فکر می کنم

عجیبست دارم شبیه آدمهای سرد  و بی تفاوتی می شوم

که در زندگیم کم نبودند

و این چند سال که از همه وقتی بیشتر هم شده اند

به امید نیاز دارم به همان نقطه نارنجی


+ نوشته شده در  Sat 23 Jan 2010ساعت 0:29  توسط من  | 

رنگ نارنجی زندگیم گم شده

شاید هم رنگ بنفش

چه می گذرد در این روزهای خاکستری

؟؟

+ نوشته شده در  Fri 22 Jan 2010ساعت 17:32  توسط من  | 

باید رفت

باید همه چیز را به فراموشی سپرد

در روزهای خاکستریم

دست و پا میزنم تا گم نشوم

کمی نارنجی

و شاید کمی قرمز نیاز دارم

+ نوشته شده در  Mon 18 Jan 2010ساعت 18:23  توسط من  | 

دلم گرفته از آن مدل های بدجور

این دختر خسیس هم هر روز روی اعصاب من راه میرود

راست گفته اند

خلایق هرچه لایق

مانده ام این چه زندگی گهی و پستیست

که این دختر دارد

مهربانست و کلی مهر می ورزد

ولی کوتولگیش به نهایت ادم را عذاب میدهد

خدایا باشه

من که دیگه دنبال یه موجود نرمال توی زندگیم نمی گردم

تو هم ما رو کاشتی

و چارتا آدم خوب و نرمالت را از ما دریغ می کنی

چی میشد میتونستم چند تا دوست که نه حداقل نزدیکان

درست و یه کمی شبیه به خودم پیدا کنم

که اینقدر همخونه که الان دور از خونه میشه نامیدش

با من سر دوستی هام یکی بدو نکنه

واقعا یه نفر نرمال

یعنی این شانس و بخت آدمه که میندازتش توی

دنیایی از آدما که نه می تونی دوستشون داشته باشی

نه اونا که بعد از مدتی بی محلی یه دفعه دشمن خونینت میشن

اعتراف میکنم که هنوز توی زندگیم اونایی که میخوام را پیدا نکردم

یا افراطی یا تفریطی محض مثل این یکی

که از سر پرو رویی ، کلید را راحت میندازه توی در ومیاد توی خونه

خسته ام خدایا خسته

+ نوشته شده در  Sat 16 Jan 2010ساعت 10:34  توسط من  | 

خودم را پیدا نمی کنم

داغ می شوم

قبلن ها از همین گوشه نگاهت، سرمست میشدم

ولی حالا نه ،

چیزی تغییر کرده که نمی دانم

نمی شناسمش

مثل تشنه ای می مانم که به دنبال آب نیست

حتی سراب را فراموش می کند

یعنی کجا می توانی باشی

شعرهای حافظ از تو چه می گویند

انتظارت را نمی فهمم، 

نامه چاپ کتاب را می دهم دستت

و آن بحث مسخره هویت

از نگاه های بی تفاوتت چیزی نمی فهمم

اصلا چرا باید چیزی را بفهمم

مگر فهمیدنیست

تو هیچوقت فهمیدنی نیستی

+ نوشته شده در  Tue 12 Jan 2010ساعت 22:30  توسط من  | 

تو را نمی بینم

و زمان به  آن روزهای دوست داشتنی

نمی خواهد بر نمی گردد

کاش یک بارمست باشی

کاش غافلگیرم کنی

کاش در لحظه های تنهاییت بودم

در آن آشپزخانه نیمه تاریک

و آن دیوار شکسته

گربه و خرگوش ... نه

فقط سکوت و سکوت

کاش همه انرژی این روزهایم را 

 می گرفتی

کاش آن آرلینای ژانویه پارسال وجود نداشت

کاش خودت بودی و خودت

بدون همه آنچه درماههایی از این سه سال گذشت



+ نوشته شده در  Sat 9 Jan 2010ساعت 0:50  توسط من  | 

گاهی عاشق سکوت میشم

همان سکوت مطلق که جز صداهای نفس خودت را نمی شنوی

و چه عجیبند دنیای این چند وقت من

دیشب هم باز بیدار شدم

کلی با هر دو مرد زندگیم حرف زدم

یعنی دیوانه شده ام

یا قضیه را جدی گرفته ام؟

او عاشق منست یا من عاشق او؟

بوی خیانت دلم رامی زند


+ نوشته شده در  Fri 8 Jan 2010ساعت 1:45  توسط من  | 

و باز در دام چشمانت گرفتار شدم،

نمی دانستم

حتی تا زمانی که در مقابلت قرارگرفتم

تو هم نمی دانستی

مثل یک طوفان بود

بعد از همه این فاصله ها

بعد از همه این فراز ونشیب ها

دیشب را نفهمیدم چگونه صبح کردم

اولین بارست که از احساسم برایت می نویسم

همه تعطیلات منتظر جوابت ماندم و تو یک ساعت گذشته

از نیمه شب جوابم را میدهی چون آنرا ندیده ای

باور می کنم ....برایم وقت می گذاری

و اما حافظ عزیز حرفهای خوبی برایم دارد


ای روی ماه منظر تو بهار حسن

خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن

....

حافظ طمع بزید که بیند نظیر تو

دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن

....

حافظ وصال می طلبد از ره دعا

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن

+ نوشته شده در  Wed 6 Jan 2010ساعت 10:29  توسط من  | 

باید بنویسم

باید  در این هیاهو خودم را نبازم

می دانم که در قاموست زیاد پیش رفته ام

... دل بسته ام به چیزی که نمی شناسمش

شب ها و روزهایم بی هدف می گذرند

و من نمی دانم چه بر سرم آمده

مثل سینه هایم که روز به روز کوچک و کوچک تر میشوند

زنانگی ام هر روز کم و کمتر میشود

دیگر چهره ام را جوان و شاداب نمی بینم

دیگر انرژی در درونم شعله نمی گیرد

نگاهت را گم کرده ام

ماهها و ماههاست که انگار نیستی

شاید باز هم با هم بنشینیم

و من در آبی نگاهت گم شوم

آنقدر گم که از آمدن این روزهای خالی

ترسم بریزد

یعنی روزی هم هست که من 

دریای نگاهت را فراموش کنم

تو رفته باشی و یا من برای همیشه؟




+ نوشته شده در  Mon 4 Jan 2010ساعت 19:27  توسط من  |